تبليغاتX
انقلاب ستمديدگان را آزاد نمي کند تنها استثمارگران را عوض مي کند. برنارد شاو مهربانو
آنگاه بانوی پر غرور باران رادر آستانه نیلوفرها،که از سفر دشوار آسمان باز می آمد
.
.
گم‌شده ام٬
میان تلی از تصویر
که دیگر نمیدانم
کدام خاطره است٬ کدام رویا٬ و کدام واقعیت.
گریه‌های تنهایی
تاریکی ساکت آخر شب‌
من اشتباه کردم
و این یک اعتراف در میان مستی است
میگن مستی و راستی
کابوست کی تموم میشه؟ خسته شدم سایه سیاهتو از سرم ببر
بزرگ شدم کاش نمیشدم ظرفم هم بزرگ شد اما دیگه ظرفیت ندارم خستم
سر می گذارم روی تلفن
مثل قلبم می زند
دنگ
دنگ
کسی پای تلفن نفرین خوانده است؟
امشب
جهان دشوار
خدا دشوار
من دشوارمیگذرم
از کنار این جهان
که منم .
تو این دنیای مجازی کی میدونه من چه مرگمه اصلا برای کی مهمه...این وب باشه یا نباشه چی عوض میشه ؟ هیچی...
خیلی اتفاقا افتاد. خیلی اتفاقا هم نیفتاد. تصمیم گرفتن سخت بودمن عوض نشدم٬ ولی بزرگ شدم. خیلی بزرگ شدم٬ اینو حس میکنم و میبینم . هنوزم خیلی جا واسه بزرگ‌تر شدن دارم ٬‌اینو هم میدونم. چیزایی که برام مقدس بودن رو بهتر میشناسم الان و هنوزم برام مقدسن. 
خیلی اتفاقا افتاد٬ خیلی اتفاقا هم نیفتاد. خیلی بارا خیلی چیزا نوشتم و پست نشد. خیلی حرفا ٬ خیلی اعترافا ٬ خیلی غر زدنا ...
میدونی؟ آدمایی که خودخواه نیستن٬ خیلی وقتا٬ بیشتر از هر کس دیگه‌ای مجبورن رل خودخواه بودن رو بازی کنن. اینجوری تعادل برقرار میشه.
من اشتباه کردم٬ بازم اشتباه میکنم٬ اشتباهام رو میدونم. یاد گرفتم٬ بزرگ شدم٬ فرصت دوباره می‌خوام. ولی خودم بیشتر از هر کس دیگه‌ای به خودم سخت میگیرم. خودم رو تنبیه میکنم.
آدمایی که میرن و اون دورا میشینن و دور وامیستن ...
وقتی که دعواش کردم٬ چقد دلم میخواست یکی رو داشتم که اونم منو دعوا میکرد. مثل وقتایی که حرفایی که لازم داری یکی به خودت بگه رو به یکی دیگه میگی٬ اونم وسط دعوا.
به لینک هام که نگاه میندازم با خودم فکر میکنم چند نفرشون را میشناسم؟کدومشون منو میشناسن ؟ اصلا من کیم که کسی بخواد منو بشناسه....فکر کردم ببندمش اما... دلم نیومد اینجا تنها جایی هست که جرات حرف زدن دارم آره من ترسوام از گفتن میترسم ... میدونم که حتی یک خط از این نوشته ها خونده نمیشه نمیدونم از کجا ولی میدونم
من خوب نیستم اصلا خوب نیستم خسته‌م . خوابم میاد . چشمام رو میبندم ...

شبه . تاریکه . نه صبحه . روشنه . شایدم تاریکه . تلفن زنگ میزنه .
چشمام رو دوباره باز می‌کنم . صدا میاد . یه صدای ساکت . تیک ..... تا..ک .... صدا میاد . یه صدای تاریک . دستام سرده . نیگا میکنم ٬ تنهام . نفس میکشم ٬ به صداش گوش میدم . خوب گوش میدم . چشمام رو میمالم . رویاهام رو خط میزنم . خسته‌م . رو تختم قلت میزنم . بسکه چشمام بسته بود چشمام به تاریکی عادت کرده ٬ دور و برم رو نگا میکنم ٬ اتاق خالیه . یه چیزی رو واسه خودم خط میزنم . چشمام رو میبندم . می‌خوابم

میدونی ... بعضی رویاها تکرار میشن. دوباره و دوباره و هر باره ...
تب دارم تب دارم کاش یکی اینجا بود کاش تو این شرایط تنها نبودم داره میزنه به سرم برم ایران پنج ساعت و نیم دیگه ایرانم ...مامانو میخوام بزرگ شدم اما باز مامانو میخوام
من تب دارم این مریضی منو میکشه طاقت هیچی دیگه ندارم
 
 
 
----------------------------------------------------------------------------------------------------
----------------------------------------------------------------------------------------------------
 
نگاهم کن
نفس کشیدنم را بشمار
خانه را آتش بزن
از میان دود و خاکستر رد شو
دستم را بگیر
باید برویم

یا مرگ
یا زندگی

نگاهم کرد و پرسید میدانی مرگ نزدیک تر است یا زندگی؟
فرصت جوابم نداد. بوسید. خانه را آتش زد. و رفت.
 
تا عاشق نباشی ، خیانت را تجربه نخواهی کرد
خیانت، قدم سوم عاشقی ست.
 
دلم تنگه
خیلی هم تنگه
خیلی هم گرفته
نمیگم واسه چی ، واسه کی ،‌ چرا .
دلمم میسوزه
فکرشو هم میکنم
ولی به خودم میگم فکرشو نکن
میگم عیبی نداره
خوب میشی
بزرگ میشی
با خیلی چیزای دیگه
که ولی گول نمیخورم
که ولی دلم هنوزم میسوزه ، تنگه ...
نمیدونم
من تلخ شدم و تلخ مینویسم یا زندگی و واقعیت تلخه؟
این روزا همه چیز خیلی تلخه
----------------------------------------------------------
پی نوشت:
من نمیدونم چرا همه نگران آمار وبلاگ و تعداد کامنتهای من هستند .خیلی مهمه؟
 هر دوستی که به دیدنم اومد اختیار داره این مطالب رو بخونه یا بگذره و تنها با یک کلیک ببنده این صفحات رو .
دوست داشتن نظر میدن نخواستنم نمیدن.
 حالا من نمیفهمم چرا باید نگران بالا رفتن آمار باشم؟
مگه دکان بقالی باز کردم که نگران سود و زیان باشم و بیشتر شدن مشتری؟
چرا این نظرات را بصورت خصوصی و بدون نام و نشان و گاهی هم به نام دوستان برام می نویسید؟
شاید هم از میان همین دوستان وبلاگ باشند کسانی که نمیتوانند راحت و بی پرده و با هویت خودشون نظر بدن ! نمیدونم ولی  من کسی را اجبار به سرزدن و خواندن نمیکنم اگر دیگه به سراغم نیایید هم گله ایی نیست... مختارید دیگه چی بگم...خسته شدم از این کامنت های خصوصی خصمانه
بهتر هست یه چیزی را هم مشخص کنم تا بعضی از دوستان از اشتباه خارج بشن من مهندس هستم و در حال ادامه تحصیل ... ایران زندگی نمیکنم  و مدت زمانی نه چندان طولانی است در قید تاهل...
اینجا رو برای دل خودم دارم و چون حریم خصوصی زندگیم را برای خودم محفوظ میشمارم تا به حال در باره این موارد مطلبی ننوشته ام  خیلی از دوستان هم اززندگی من بی خبرند چون خودم علاقه ایی به جار زدن زندگیم ندارم .امیدوارم مشکل بعضی از بازدید کنندگان که نمیتونم نام دوست بر ایشان بزارم حل شده باشه.
اونقدر مشغله فکری و کاری دارم که دیگه فکر کردن به این مسایل از حوصله ام خارجه .مدتی نخواهم بود تا ببنیم مشکل بعضی ها بااین وبلاگ حل میشه یا نه ....
 به امید دیدار اگر فرصتی باقی بماند...
مهربانو
.
 87/02/11    بانوی باران   | 
.