پيش از اينها فكر مي كردم خدا خانه ايي دارد كنار ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس و خشتي از طلا پايه هاي برجش از عاج و بلور بر سر تختي نشسته با غرور رعد و برق شب طنين خنده اش سيل و طوفان نعره طوفنده اش پيش از اينها خاطرم دلگير بود از خدا در ذهنم اين تصوير بود