تبليغاتX
انقلاب ستمديدگان را آزاد نمي کند تنها استثمارگران را عوض مي کند. برنارد شاو مهربانو
آنگاه بانوی پر غرور باران رادر آستانه نیلوفرها،که از سفر دشوار آسمان باز می آمد
.
.
بالانوشت:

 من میتونم.
دلمم میخواد تو رو ببرم تو همون دنیا همه چیش رو برات تعریف کنم. بیا بریم تو رویای من، خب؟ دستتو میگیرم و چشمتو میبندم و میبرمت تو قصه‌هام. میای؟

و دنیایی که توش بعد زمان اصلاً وجود نداره .. فقط فکرشو بکن ... میتونی تصور کنی؟

دیدی یه صدفو میذاری زیر گوشت .. صدای دریا رو میشنوی ؟ دیدی دریایی نیست ولی صداش هست ؟‌ کی گفته که دریا دیگه نیست وقتی صدف صداش رو حفظه و باید بذاریش زیر گوشت و اونقدر بهش نزدیک بشی تا لمسش کنی و بشنویش ...

صدای باد میاد ... توی تاریکی شب. قدم‌های وزیدنش رو روی پوست صورتت حس میکنی و صدای علف‌هایی که توی هم میلولن و به تنت کشیده میشن .. سکوت خش دار عجیبیه.

 این آهنگ رو میذارم تو گوشم و چشمام رو میبندم و میذارمش تا که هی تکرار بشه و تکرار بشه ...

 خیانت

------------------------------------------------------------------------------

مه در لندن بومي است
غربت در من
در زمستان توريست اول مه را مي بيند
بعد
باغ وحش
و برج لندن

غروب ها وقتي به اطاقم در اِلزکورت بر مي گردم
جاده ي مخدر مه
حافظه ي قدم هايم را مخدوش مي کند
و من تلو تلو خوران ساختمان اداراتي را تنه مي زنم
که با وجود عشق عظيمشان به مستعمرات آفتابي
اسم مرا غلط تلفظ مي کنند ...

لندني ها با مه مي زيند
و با آفتاب
عشق مي ورزند
يک روز که روي سکوي مترو قدم مي زني
با انتظار خط کمربندي در چشمانت
مردم را مي شنوي که به هم مي گويند
چه روز آفتابي قشنگي اينطور نيست
تو به سوي بالا نگاه مي کني و مي بيني
سقف دارد روي سرت فشار مي آورد ...

طاهره صفارزاده

------------------------------------------------------------------------------

دلم تنگه
خیلی هم تنگه
خیلی هم گرفته
نمیگم واسه چی ، واسه کی ،‌ چرا .
دلمم میسوزه
فکرشو هم میکنم
ولی به خودم میگم فکرشو نکن
میگم عیبی نداره
خوب میشی
بزرگ میشی
با خیلی چیزای دیگه
ولی گول نمیخورم
ولی دلم هنوزم میسوزه

دلم بد جور گرفته هر وقت از ایران بر میگردم اینجا دپرشن میگیرم ...

 گاهی مثل آدمایی که مدتها تو کما هستند و بعداز مدتی یکهو بیدار میشن و دنبال واقعیت میگردن منم به خودم میام دورو برم رو نیگاه میکنم و بی اختیار از خودم میپرسم من کیم ؟ کجام؟ چه میکنم ؟

دچار یک جور گه گیجه شده ام. ایران که بودم به در و دیوار غر می زدم که این چه مملکتی است و چرا اینجای اش این جوری است. اینجا که آمده ام برای همان جاهای اون جوری اش دل ام تنگ شده و افسردگی گرفته است مرا، گرفتنی. الان هم به این عشق زنده ام که یک جایی یک رویایی دارم که قرار است یک روزی برم سراغش

 بعد هم میشینم فکر میکنم که دیوونه شدم ؟ یا دیوونه بودم که  حالا عقلم اومده سرجاش ؟

 اونوقته که میشینم گریه میکنم

حالا بشینید حرف دربیارید که زنها اشکشون دمه مشکشونه و هزارتا چیز دیگه..

ولی من میگم اگه گریه کنی خیس میشی پس دیگه نمی شکنی فقط خم میشی میدونستین؟

میرم تو رویا ....میدونی وقتی یکی بغلت میکنه و دستش رو میذاره رو صورتت ٬ اینجوری که انگار با کف دستش پیشونیت رو ناز کرده و آروم دستش رو آورده پایین تا وقتی انگشتاش برسه به کنار ابروهات ٬ یعنی نمیخواد به هیچی فکر کنی ... میدونستی ؟
دستش رو گذاشته بود رو صورتم و میگفت آدمی که تو رویا زندگی میکنه میشکنه.
صداش آشنا بود٬ خیلی. یه جور بد زیادی . حتی میدونم چه جوری آشنا بود. درست مثل خوابی که قبلاً دیدی و حالا داره اتفاق میفته و همه چیز با اینکه تازه‌ست واست تکراریه و تو بعدش رو یادت نمیاد ولی همه چیز وقتی اتفاق میفته میبینی که چقد آشناست.
نمیدونم چی بود و چی شد. نمیشنیدم چی میگفت. صداش رو ولی میشناختم. صداش شبیه یه قصه بود ٬ 
تاریک بود.
نمیشنیدم چی میگفت .. آدم با چشمای بسته هر چیزی رو دیگه نمیشنوه.
میدونی ... دلم می‌خواست واقعی میشد. دلم میخواست از تو خیالم ٬ از تو فکرم ٬ از تو رویا بکشمش بیرون . بگیرم دستم ٬ فقط چند دقیقه ٬ چند دقیقه‌ای که مونده بود تا کاملاً بخوابم. دلم میخواست چشمام رو باز کنم و هنوزم ببینمش. دلم میخواست ... خب فقط چند لحظه ٬ بعد من میخوابیدم و همه چیز فراموش میشد. میشد فکر کرد که خواب دیدم. فقط چند لحظه ...
تاریک بود ٬ دستش رو انداخته بود پشت گردنم و صورت خیسش رو بین گردن و سینه‌م قایم کرده بود.
میدونی گاهی فاصله‌ی رویا تا واقعیت هیچی نیست. ولی ... آدمی که تو رویا زندگی میکنه خیلی زود میشکنه ..خیلی میشکنه .... خیلی خوبه که این اشکها رو نگه داره برای خیس شدن ...برای نرم شدن....

  بخواب آرام .. دل دیوانه ...

------------------------------------------------------------------------------

بی ربط:
یه مدتی هست این فکر داره مخه منو میخوره :
 ببين....
يه قفسه بزرگ پر از شيشه هاي مختلف را در نظر بگير
توي هر شيشه اي هم يه مايع خيلي غليظ که اون مايعه٬‌عصاره ي روحه آدمهاست
حالا خدا وقتي ميخواد توي آدما روح بدمه چيکار مي کنه؟ مياد يکي ازون يه عالمه شيشه را ازون قفسه ي بالاي سرش برميداره٬ يکمي از مايعش را ميريزه توي يه ظرفي و رقيقش مي کنه٬‌بعد اون رقيق شده هه حالا روحه اون آدم ميشه٬ بعدش خدا اون روحه را مي دمه توي کالبدش و بعدشم مي فرستدش زمين. خوب؟
خوب تعداد آدما از تعداد اون شيشه ها و در نتيجه از تعداد روح هاي متفاوتي که ميشه توليدش کرد خيلي بیشتره ديگه٬‌ پس آدماي زيادي هستند که روحشون از يه جوهر يکسان درست شده٬ فقط ممکنه غلظتشون با هم فرق بکنه
وقتي مي بيني يه آدمي خيلي عينه تو هستش٬‌اونموقع بايد نتيجه بگيري که روح جفتتون از عصاره ي يه شيشه ي واحد درست شده
.
 87/01/25    بانوی باران   | 
.
.
.

وقتي كه ميبينم يك خانم بيمار كليوي در حالي كه گريه ميكنه ميگه : حالا بايد براي دارو گدايي كنيم چون توان پرداخت ماهيانه دويست و پنجاه هزار تومن هزينه داروي سانديمون خارجي رو نداره و دولت سوبسيد اين دارو رو قطع كرده به چي بايد افتخار كنم !

وقتي كه ميبينم استاد شير محمد اسپندار كه موفق به كسب دكتراي افتخاري موسيقي از كشور فرانسه شده و صد ها لوح و جايزه بين المللي داره و استاد مسلم نواختن دونلي است در دي ماه سال گذشته خانه اش در شهر كوچك بمپور واقع در شهرستان ايرانشهردراثر سيل ويران شده و اكنون در چادر زندگي ميكنه و تمام كمك دولت به اون يك چادر و دويست هزار تومان وسايل زندگي و سيصد هزار تومان پول نقد بوده به چي افتخار كنم ؟

به چي افتخار كنم وقتي ميبينم قهرمانان ملي براي معاش تن به هر تبليغي براي بيگانه ميدهند و مينالند از اينكه حق و حقوقشان در داخل  پرداخت نشده ! تازه اينها چفيه انداخته اند و يا ابوالفضل گفته اند و مورد الطاف بوده اند والا وامصيبتا ! 

دولتي كه زرت و زرت به افغانستان و عراق و فلسطين و كشور هاي افريقايي و نهضت هاي فلان بي دريغ كمك ميكنه اما به خودمون كه ميرسه وا ميرسه ! دست و بالش ميلرزه ! انگار ما ناتني هستيم ! فقط بلده هي بگه امت شهيد پرور …امت شهيد پرور ! اقا جان چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است …. حرام است ….حرام است !

منبع : وبلاگ تلخ نوشته هاي يك مشهدي

.
 87/01/23    بانوی باران   | 
.
.
.

 کاش میشد
خود آدما هم
همراه صداشون
از توی سیم تلفن رد بشن
بعدش برسن به تو
خیلی سریع
بدون ویزا
بدون پرواز
بدون لازم بودن یه عالمه پول
فقط با یه دونه کارت تلفن
وقتی هم که کارت تلفنت تموم میشد برمی گشت همونجایی که ازش اومده بود
اگه اینجوری بود ها
من همه ی پولمو میدادم کارت تلفن می خریدم
که هیچوقتی مجبور نشه
که برگرده

----------------------------------------------

بی ربط:

آدم‌ها
 سه دسته‌ن.
یه دسته‌ اونایی که به درد لای جرز نمیخورن
یه دسته اونایی که به درد لای جرز میخورن
یه دسته هم بقیه‌ی آدما.

بگذریم از اونایی که آدم نیستن.
 

----------------------------------------------

پی نوشت:       این کلیپ را ببنید
.
 87/01/21    بانوی باران   | 
.
.
.

بالا نوشت:

برای برگرداندن نام خليج فارس به نقشه ماهواره اي و آنلاين گوگل ارت نياز به 1 ميليون امضااست. به عنوان يک ايراني خواهشمندم روي لينک زير کليک کرده و براي حذف نام خليج عربي آنرا امضا نماييد. کار سختي نيست

ل  ( امضا کنید )  ل

اين لینک را به تمامي دوستانتان معرفی نماييد

 

------------------------------------------------------------------------------------------

سلام دوستان باز برگشتم سر جای اولم تعطیلات و خوش گذرونی ما هم تموم شد همیشه وقتی میرم ایران دیگه رو برگشتم نمیشه حساب کرد همیشه هم یکی دو روزی دیر میرسم به کلاسهام نزدیکه عید که میشه هیچی حتی اخراج از دانشگاهم نمیتونه منو اینجا نگه داره  يك علت عمده اش اينه که در لندن بوي نوروز و عيد رو نميشه حس كرد. آدما تا توي اين موقعيت قرار نگيرند قبول اين حرف براشون سخته ولي واقعا عيد و نوروز ، فقط و فقط در ايرانه كه معنی ميده تو ایران از نيمه اسفند بوي عيد رو مي تونی  حس كنی . اينجا در لندن از همون روز اول فروردين هوا ابري و گرفته بود ، بعدش بارون ، و روزهاي دوم و سوم فروردين هم به گفته دوستان  برف اومد ! خدا رو شکر اینجا نبودم وگرنه دق میکردم در عمرم تا حالا نديده بودم توي فروردين  برف بياد ! امروز۱۸ فروردينتوي لندن داره برف مياد اونم چه برفي ! اين عكس رو همين چند دقيقه پيش گرفتم تا خودتون ببينيد عيد ما در لندن رو :

 ايراني هاي مقيم لندن چون سيزده بدر ميشد سه شنبه و همه وسط هفته سر كار بودن ، مي خواستن امروز كه يكشنبه است رو به جاش سيزده بدر بگيرن (۱۸ بدر؟) حالا با اين برف سنگين فكر كنم امسال اولين سال بدون سيزده بدر براي ايراني هاي لندن نشين باشه !

پي نوشت : اينكه ميگن هواي لندن حالي به حاليه همينه ديگه ! همون منظره عكس بالايي رو درساعت ۵ عصر لندن ببينيد :

.
 87/01/19    بانوی باران   | 
.
.
.

در قديم مردم ضرب المثلها را باور داشتند، وقتي ميگفتند “عينك سواد نمياره” باور داشتند كه شكل و قيافه فرد دليل بر دانش يا حماقتش نيست.

اما امروزه مردم با همه وجودشان حس كردند كه فقيرانه لباس پوشيدن و آبگوشت با دست تناول كردن نمادي از مردمي بودن نيست، زيرا ميتوان از مردم بود اما با مردم نبود… 

نتيجه اينكه صورتهاي اصلاح كرده و كرواتهاي اتو كشيده، با صورتهاي ريش دار ، لباسهاي چروك و چادرهاي يك چشمي فرقي نداشتند، معيار پوشش و شكل و قيافه نيست! مهم تفــــكر انسانهاست كه آن هم در بسياري اوقات سنخيتي با قيافه شان ندارد.

محمدرضا پهلوي از مردم نبود، بدان معني كه در خاندان سلطنتي بزرگ شد، در دانشگاههاي اروپايي تحصيل كرد، لباسهاي فاخر و شيك مي پوشيد، روي صندليهاي استيل ايتاليايي مي نشست، بوي اودكلن پورانـُمش از چند متري استشمام ميشد، آداب معاشرت ميدانست، به چند زبان خارجي مسلط بود و شعارش وطن پرستي بود. او در اواخر سلطنتش خود را خدايگان مي پنداشت و با تمام اينها او سياستمدار خوبي براي مردم ايــران نبود.

و اما

محمود احمدي نژاد از مردم است، بدان معني كه در بين مردم بزرگ شده، در دانشگاه داخل كشور تحصيل كرده، از افتخاراتش پوشيدن لباسهاي ساده و ارزان است، روي زمين مي نشيند، …. (من هنوز بويش نكردم ولي براي احتياط بوي عطر محمدي ميدهد)، خياباني و عاميانه و بدون تفكر حرف ميزند، زبانهاي ديگر كه هيچ اما فارسي را هم به شيوه اي حرف ميزند كه ما نميفهميم و البته تنها دغدغه‌اش تلاش براي ظهور امام زمان است. او در اوائل رياستش دريافت كه برگزيده ايست با هاله مقدس  و با تمام اينها او نيز سياستمدار خوبي براي مردم ايــران نيست.

منبع : وبلاگ جناب فضولباشي

.
 87/01/17    بانوی باران   | 
.
.
.

اولين مرد حامله جهان يک بهانه ديگر را از زن ستيزها گرفت

 

 

 زن ستيزان دليل ,موثقی, برای تبعيض جنسی دارند:بيولوژي، آنهاميگويند خدا زن را آفريده که بزايد و بشورد و بپزد و مرد را آفريده تا محکم روی سر زن بايستد.

اما آقای توماس باتی ساکن ايا لت ارگون در آمريکا، اين بساط بازی زن ستيزان را هم به هم زد. او چهار ماه ديگر يک دختر کوچولو را به اين دنيا می آورد و ميشود اولين پدر جهان که دخترش را خودش زاييده است. او ميگويد: ,می پرسيد چه احساسی دارم؟ سحر انگيز است. با اينکه شکمم دارد بزرگ ميشود و يک بچه توی آن رشد ميکند، اما اعتماد به نفس دارم و احساس آرامش ميکنم.,

بچه زاييدن توماس حاصل اندکی ,دخالت, علمی در کار طبيعت است. توماس، دختر به دنيا آمده بود و تريسی لاگوندينو نام داشت. او به کمک يک عمل جراحی تغيير جنسيت داد و اکنون ده سال است که با همسرش نانسی زندگی عاشقانه ای را ميگذرانند. توماس خيلی علاقه داشت يک فرزند بيولوژيک داشته باشد. اما نانسی مجبور شده بود رحم خود را بردارد و بچه دار نمی شد. از اين رو توماس به فکر پدر شدن به کمک لوله آزمايشگاه می افتد.

اما سنت ها و باورهای مذهبی به سد راه توماس تبديل ميشود. اودر مقاله ای که در يک نشريه آمريکايی نوشته ميگويد پرسنل پزشکی به خاطر باورهای مذهبی شان برخوردتبعيض آميزی با او و همسرش داشتند و در دفتر مرکز درمانی همه به آنها می خنديدند.او مينويسد: پرسنل نه حاضر بودند هنگام اشاره به من از ضمير مردانه استفاده کنند و نه همسرم را به عنوان زن به رسميت می شناختند. حتی خانواده هم از ما حمايت نميکرد. خيلی از اعضای خانواده نانسی اصلا نميدانستند که من ترانس سکسوئل هستم.

سرانجام توماس ناچار ميشود به جای لوله آزمايشگاه از ,روش های خانگی, برای بچه دار شدن استفاده کند.

توماس در مقاله خود به خوانندگان توضيح ميدهد ضروری نيست که هنگام تغيير جنسيت حتما عقيم شويد. او هم وقتی تغيير جنسيت داد، هورمون تراپی کرد ولی تصميم گرفت ارگان های زنانگی برای توليد مثل را حفظ کند و به کمک همين عاقبت انديشی است که اکنون توانسته است به آرزوی خود جامه عمل بپوشد. او ميگويد: آرزوی داشتن بچه نه زنانه است نه مردانه، يک احساس انسانی است.

توماس تاکيدميکند از نظر هويت جنسی يک مرد است و در رابطه با نانسی شوهر او، و در رابطه بانوزادی که با تابستان خواهد آمد پدر محسوب ميشود. ,برای نانسی من شوهری هستم که بچه اش را در شکم خود پرورش ميدهم. خيلی احساس خوشبختی ميکنم که همسری چنين مهربان دارم که از من حمايت ميکند. من پدر دخترم، و نانسی مادر او خواهدبو. ما به يک خانواه خوشبخت تبديل ميشويم.,

بيولوژی برای زن ستيزان البته بهانه است. کسانی که از طريق پا گذاردن بر حق مردم به دم و دستگاه ميرسند، برای اعمال تبعيض بهانه لازم ندارند. آنها حق را زنانه، مردانه و نابرابر ميکنند چون از انسانيت تهی هستند، وگرنه برای اثبات برابری زن و مرد و برابری همه انسان ها با هم، به ,مداخله علم, در کار طبيعت و آبستن شدن مرد نياز نيست، همان احساس انسانی کافی است.
 
.
 87/01/14    بانوی باران   | 
.
.
.

آخر داستان مرد هزار چهره لو رفت

 

در قسمت آخر آقاي شصت چي ماشينشو تحويل ميگيره
 
توي راه برگشت به شيراز با ماشين رئيس جمهور تصادف ميكن
 
رئيس جمهور ميميره
 شصت چي اشتباهي ميشه احمدي نژاد
 
الان دو ساله رئيس جمهوره و هر كاري ميكنه ميگه:
 به به "به به
.
 87/01/13    بانوی باران   | 
.
.
.

چیزی که بیشتر از هر چیزی دوست دارم الان بدونم اینه که معنی خوابایی که این چند وقت پشت سر هم میبینم چیه. و اینکه آیا اینا به هم ربط دارن. یا ربطشون تو خوابای بعد معلوم میشه. و اینکه آخرش چی میشه!

.
 87/01/11    بانوی باران   | 
.
.
.

اول آوريل: روزي كه همه به همديگر شك دارند

تاريخچه اين روز كه به «روز احمقها» معروف است، به طور دقيق معلوم نيست، تصور مي‌شود كه اين روز، از سال 1582 ميلادي و از زمان اصلاحات تقويمي چارلز نهم در فرانسه به وجود آمد.

در آن سال، پاپ گريگوري سيزدهم، تقويم جديدي را به نام تقويم گريگوري معرفي كرد. در اين تقويم، از طول سال ميلادي ده روز كمتر شده بود، يعني پانزده اكتبر 1582، بعد از رايج شدن تقويم جديد، 4 اكتبر شد.

علاوه بر آن، روز اول سال نيز از آوريل به ژانويه تغيير يافت، بدين ترتيب كه تا پيش از آن زمان، روز اول سال، اول آوريل بود. اما از آن زمان به بعد و با رايج شدن تقويم گريگوري، روز اول سال ميلادي، به اول ژانويه تغيير يافت.

اين تغيير تا مدتها براي مردم باور نكردني بود و بعضي از مردم نيز از اين تغيير چيزي نشنيده بودند.

آنها تا سالها بعد از رايج شدن تقويم گريگوري، اول آوريل را به عنوان روز سال نو جشن مي‌گرفتند.

اما ديگران كه از تغيير تقويم و روز اول سال نو اطلاع داشتند. كساني را كه هنوز اول آوريل را به عنوان روز اول سال جشن مي‌گرفتند، به بازي مي‌گرفتند و آنها را احمق خطاب مي‌كردند؛ به همين دليل، روز اول آوريل «روز احمقها» ناميده شد.

كساني كه بعد از رايج شدن تقويم گريگوري همچنان اول آوريل را اول سال مي‌دانستند، در اين روز پيامهاي شادباش تمسخر آميز به مناسبت سال نو دريافت مي كردند. موضوعات اين پيامهاي شادباش سال نو، بعدها تغيير كرد و گسترده تر شد. همچنان كه مخاطبان پيامها نيز، از دايره كساني كه اول آوريل را سال نو مي‌پنداشتند فراتر رفت.


ادامه مطلب
.
 87/01/09    بانوی باران   | 
.
.
.

فرق بین قصه و واقعیت واقعا چیه؟
این یه قصه نیست
این یه واقعیته.
که همیشه دنبالت میاد
و هیچ وقت تنهات نمیذاره
هرچقدرم که از توش قصه بسازی و تو داستانهات قایم بشی
این یه قصه ی واقعیه.
هر چی هم که تلخ و شیرین نباشه
واقعیه
و ترسناک

.
 87/01/08    بانوی باران   | 
.
.
.

پرواز ترانزیت در فرودگاه های لندن پرهیز کنید چون بازرسیِ اعصاب خُردکن و وقت گیری دارد (شبیه به آمریکا بدون انگشت نگاری). یزیدبازی به جایی رسیده که حتا باید بی خیال بطری آب و نوشیدنی بشوید.

اگر اواخر بهار و تابستان راهیِ لندن هستید حتمن یک بادبزن هم با خودتان ببرید چون گرمای آزاردهنده در متروی این شهر انتظار شما را می کشد. بیشتر به سونای خشک می ماند و برای وزن کم کردن محل مناسبی ست. گویا گلایه های مردم از این وضع تا بحال راه به جایی نبرده. عجیب است که یکی از گران ترین متروهای دنیا حاضر نیست پول صرف تهویه ی مطبوع بکند. متروی تهران را عشق است با کولرهای همیشه روشن اش؛ فقط حیف که سه تا و نصفی خط بیشتر ندارد و چاره ی هر مسافر نیست.

خوبی یِ متروی لندن این است که گیج اتان نمی کند چون تفکیک رنگی خطوط روی نقشه ها کار را آسان کرده. شبکه هم جوری ست که هیچ محله ای را در مرکز شهر بدون پوشش نمی گذارد.


ادامه مطلب
.
 87/01/04    بانوی باران   | 
.
.
.


.
 87/01/01    بانوی باران   | 
.