تبليغاتX
انقلاب ستمديدگان را آزاد نمي کند تنها استثمارگران را عوض مي کند. برنارد شاو مهربانو
آنگاه بانوی پر غرور باران رادر آستانه نیلوفرها،که از سفر دشوار آسمان باز می آمد
.
.

می دانم که از من متنفری. می دانی می خواهم چکار کنم؟ می خواهم برايت خانه ای بسازم به بزرگی نفرتی که از من داری. خانهء نفرتمان را روی قلهء کوه می سازيم، رو به دريا و پشت به تمام ابرهای سياه دنيا. طبقه های خانهء بزرگ نفرتمان را يکی در ميان خاکستری و سبز می سازم؛ پنجره هايش را يکی در ميان رو به دريا و رو به صخره ها باز می گذارم و زير هر پنجره گلدانی می گذارم؛ يکی خاردار و يکی پر از گلهای آبی و زرد و نارنجی. نصف چشمه های جوشان حياط خانهء نفرتمان را کور می کنيم، و برای نصف ديگر جويبار می سازيم و جويبار ها را به هم وصل می کنيم تا عصرها کنار نهری که به سمت دريا می رود بنشينيم و همينطور که به صدای آب گوش می دهيم پاهايمان را در آب خيس کنيم.

در آشپزخانهء خانهء نفرتمان دو دسته ظرف می گذاريم، يکی برای پرت کردن و شکستن و ديگری برای غذا خوردن. در اتاق خواب درندشتِ خانهء بزرگ نفرتمان سه تخت جدا می گذاريم، يکی برای شبهایي که با هم می خوابيم، يکی برای شبهايی که يک نفر قهر است، و ديگری برای وقتهايی که هر دو قهريم. در کتابخانهء خانهء نفرت انگيزمان چهار صندلی می گذاريم، دو تا رو به هم و دو تا پشت به پشت، رو به ديوار، برای وقتهايی که يکی می خواهد ديگری را نبيند. روی ديوارهای تمام اتاقهاي خانهء نفرتمان تعداد زيادی عينکهای دودی و گوشی های سنگين و کلفت می گذاريم، تا هر کس در هر لحظه ای که دلش خواست از آنها استفاده کند و فکر کند که ديگری اصلا وجود ندارد. سفارش می دهيم از روی خودمان چند تا عروسک قد و نيمقد هم درست کنند تا برای تزيين در تمام راهرو ها و سالنهای پت و پهنِ خانهء نفرتمان بچينيم و کنار هر کدامشان يک دست چکش و ميخ و پيچ گوشتی آويزان می کنيم تا هر کس در هر جايی از خانه از آن يکی حرصش گرفت چکش و ميخ و پيچ گشتی را بردارد و عروسک ديگری را جرواجر کند و قطعه های ريز ريزش را در يکی از شومينه های روشن خانه بسوزاند و کيف کند.

می دانم که از من بيشتر از تمام آدمهای دنيا تنفر داری، ولی می دانی و می دانم که تنفرت از جنس عشق است و بس. بيا تا برايت خانه ای بسازم به عظمت احساسی که نسبت به من داری، نامش را بگذار هر چه که می خواهی. خانه ای که در آن همه چيز شديد است، پر از تفاهم است و پر از اختلاف است و پر از تناقض است و پر از تمام کارهايی که هر دومان دوست داريم. خانه ای که در آن زندگی به شدت جريان دارد.

نمی دانم می آيی يا نمی آيی، ولی اگر آمدی در را پشت سرت ببند، قرار است من و تو در خانهء بزرگ پر از احساسمان تا ابد بمانيم. می آيی؟

.
 86/11/30    بانوی باران   | 
.
.
.
مدتی است کامنت هایی بصورت خصوصی برای من گذاشته میشود با نامهای آشنا که اغلب این نامها دوستان خوب و محترم من هستند و اطمینان کامل دارم که از نام این دوستان صرفا برای از بین بردن حرمتها و دوستیها از طرف یک بیمار روانی استفاده میشود.هدفم از عنوان این مطلب در وبلاگ تنها بیان این نکته به این بیمار روانی میباشد که: خانم یا آقای نچندان محترم من دوستانی را که با نامهایشان برای من آن حرفهای شایسته خودتان را نوشته اییدبه خوبی میشناسم و بابیان این اراجیف که تنها از یک مغز معیوب انتظار میرود  و برای برهم زدن این دوستیهاست به خودتان زحمت بیهوده ندهید. در ضمن من تعداد زیادی وبلاگ در پبوند هام دارم که در این اواخر متوجه شدم که بعضی از این عزیزان فکر میکنند وبلاگ من وسیله ایست برای تبلیغ وبلاگهایشان که همینجا باید بگم شرمنده من نه مطالب ایشان را تایید میکنم که بدون اجازه تایید من در مورد مطالبشان را در وبلاگ ذکر مبکنند و نه وظیفه ایی در قبال تبلیغ وبلاگشان دارم و بهتره در اعتراض به حذف وبلاگشون از پیوندها منو به باد فحش نگیرند که نتیجه ایی نخواهد داشت اینجا یک وبلاگ شخصی هست و من کاملا مختارم که در مورد پیوندهام و مطالبم تصمیم بگیرم اینو گفتم که اگه کسی حذف شد جای گله و بدو بیراه نداشته باشه.اون دوستانی هم که تمایل ندارند اسم وبلاگ منو تو لیستشون نگه دارند مختارند و اگر میخوان از جم دوستان من هم حذف بشن لطفا با یه کامنت خبرم کنند

اااااااااااااااااااااااااااااا هی هیچی نمیگم ..........عصبانیم

.
 86/11/28    بانوی باران   | 
.
.
.

 مجله گرين ديلي در مقاله اي با عنوان پايان دنيا به معرفي و بررسي 5 فرضيه اي پرداخته است كه دنيا مي تواند با وقوع هريك از آنها پايان يابد.

چه وقت دنيا به پايان خواهد رسيد؟ چه كسي و يا چه چيزي موجب اين نابودي خواهد شد؟ اينها سئوالاتي است كه بشر از ساليان قبل به آنها فكر كرده و همواره فرضيه هايي را در اين خصوص ارائه كرده است.

به تازگي نيز مجله "گرين ديلي" در مقاله اي با ارائه گزينه هايي به بررسي 5 فرضيه اي پرداخته است كه هر يك از آنها مي توانند علت پايان دنيا باشند.

ماشينها و هوش مصنوعي

اين مقاله با بررسي فرضيه اي آغاز مي شود كه براساس آن ماشينها و هوش مصنوعي كه امروزه دانشمندان نوروساينس با علاقه آن را دنبال مي كنند، بر انسان برتري جويند و انسان و دنيا را به نابودي بكشانند.

دماسنج "گرين ديلي" در مورد احتمال وقوع اين رويداد درجه يك به 10 را نشان مي دهد. در حقيقت احتمال بسيار كمي براي غلبه روباتها بر انسان در اثر فعل و انفعال بيشتر ميان انسان و ماشين وجود دارد.

سقوط يك شهاب سنگ غول پيكر

دومين فرضيه نشان مي دهد كه زمين در اثر سقوط يك شهاب سنگ غول پيكر، دچار يك حادثه بزرگ مي شود و به اين ترتيب همانگونه كه دايناسورها با برخورد شهاب سنگ به زمين منقرض شدند، انسان نيز نابود مي شود و دنيا پايان مي يابد. دماسنج "گرين ديلي"، احتمال وقوع اين پديده را 4 به 10 نشان مي دهد.

بيماري فراگير

سومين فرضيه پيشنهادي اين سايت، احتمال خطر همه گيري يك بيماري كشنده را مطرح مي كند كه مي تواند آنفولانزاي پرندگان و يا ويروس جديدي باشد كه ممكن است از فردا به سرعت گسترش يابد و ميليونها نفر را در كوتاهترين زمان نابود كند. دماسنج رقم وقوع اين پديده را 5 به 10 نشان مي دهد.

تقاضاي فراتر از عرضه نفت

فرضيه چهارم پيشنهاد مي كند كه وجود انسان مي تواند به سبب پديده "قله نفت" (Peak Oil) نابود شود. براساس اين فرضيه تقاضاي نفت سوختي از عرضه آن فراتر مي رود. احتمال وقوع اين پديده 6 به 10 است.

تغييرات آب و هوا

به گزارش مهر، پنجمين فرضيه كه از بالاترين رقم احتمال وقوع برخوردار است، برپايه تغييرات آب و هوايي استوار شده است.

به طوري كه دماسنج گرين ديلي در اين مورد رقم 8 به 10 را نشان مي دهد. براساس اين فرضيه، گرم شدن بيش از حد زمين در آينده اي نه چندان دور مي تواند خطرات بسيار جدي را به وجود آورد و انسان و تمام جانداران زمين را به ورطه نابودي بكشاند.

.
 86/11/27    بانوی باران   | 
.
.
.

 

 

 

.
 86/11/25    بانوی باران   | 
.
.
.
 
فرق بین قصه و واقعیت واقعا چیه؟
این یه قصه نیست
این یه واقعیته.
که همیشه دنبالت میاد
و هیچ وقت تنهات نمیذاره
هرچقدرم که از توش قصه بسازی و تو داستانهات قایم بشی
این یه قصه ی واقعیه.
هر چی هم که تلخ و شیرین نباشه
واقعیه
و ترسناک
.
 86/11/25    بانوی باران   | 
.
.
.
جايزه سال 2007 بنياد اولاف پالمه به پروين اردلان، فعال جنبش زنان و روزنامه نگار ايراني، اهدا شد.
پروين اردلان پارسال به دليل تجمع در برابر دادگاه انقلاب مدتي بازداشت شد

در بيانيه مطبوعاتي بنياد پالمه، از پروين اردلان به‌عنوان يكي از چهره هاي شاخص جنبش زنان ياد شده و از تلاش او در زمينه تبديل خواست برابري حقوقي زنان و مردان به يك هسته مركزي مبارزه براي دموكراسي در ايران تقدير شده و آمده است: "پروين اردلان با وجود تهديد، آزار و پيگرد، با پشتكار و سرسختي به مبارزه براي دستيابي به آرمان هايش ادامه داده است. او و ساير زنان فعال جنبش، با اتخاذ شيوه هايي مبتكرانه، موجب افزايش حمايت از خواست برابري حقوقي شده اند. كمپين جاري يك ميليون امضا براي تغيير قوانين تبعيض آميز، يكي از اين نمونه هاي موفق است."

در بيانيه مطبوعاتي بنياد پالمه مطرح شده است كه كمپين يك ميليون امضا باعث شده تا ابعاد اجتماعي و جغرافيايي جنبش زنان براي كسب آزادي هاي مدني و حقوقي، گسترش چشمگيري بيابد.

پروين اردلان جايزه خود را روز ششم ماه مارس (شانزدهم اسفند) طي مراسمي به همين مناسبت دريافت خواهد كرد. خانم اردلان در گفتگو با بخش فارسي بي بي سي مي گويد: "جايزه بنياد اولاف پالمه تا به امروز به كساني اعطا شده كه فعاليت هاي اجتماعي و حقوق بشري داشته اند و من از اين بابت خيلي خوشحالم كه يكي از انتخاب هاي بنياد پالمه هستم."

او ادامه مي دهد: "فعاليت هاي من در حوزه زنان است و دليل اصلي انتخاب من بخصوص براي فعاليت در كمپين يك ميليون امضا بوده است. به همين دليل به عنوان يكي از فعالان كوچك جنبش زنان، اميدوارم چنين جوايزي كمك كند تا صداي برابري خواهانه زنان ما در جهان رساتر شود."


ادامه مطلب
.
 86/11/24    بانوی باران   | 
.
.
.
 

چيه خوب , مگه آيفون تصويري نديديد تا حالا ؟

 


ادامه مطلب
.
 86/11/21    بانوی باران   | 
.
.
.
میخوام
یه مدتی
بمیرم
برای همه
به جز خودم البته ها
یه مدتی فقط
دوست دارم
گم شم
تو هوا
مثل ابر
مثل بخار
مثل خدا
که هیچکس به جز خودش نمیتونه ببیندش، ولی اون همه را می بینه
پیر شدم
پیر
آدمای پیر میرن گم میشن
که تنهایی بمیرن
بعدش شاید جوون شدم
یه جور آروم خسته ای
که هیچی نمیگه و فقط نگاه می کنه و تو هرچی میخوای توی چشماش نگاه می کنی و میگی
اونم اونقد آروم و خسته ست که حتی با چشماشم، که حتی با نگاهشم باهات حرف نمیزنه
کم کم خالی میشه، اونقد خالی که بتونه یه کمی پرواز کنه، بالاتر از سطح زمین، توی هوا
بعد وقتی داره پرواز می کنه چشماشو می بنده
هیچی هم نمیگه
فقط پرواز می کنه
تا آخره آخره آخر دنیا، اونم تنهایی ها، تنهایی پرواز می کنه
وقتی که پرواز می کنه بغل نمیخواد، شناوره، توی هیچی، توی هیچی شناوره
یعنی به هیچ جا نمیخوره، دستاشو میتونه باز کنه یا بسته نگه داره، به هر حالتی میتونه غوطه بخوره
میتونه حتی فکر هم بکنه با خودش
ولی خسته ست، نمیتونه فکراشو بگه، فقط پیش خودش فکر می کنه
شنا می کنه
پرواز می کنه
خدا هم نیست
اون پیر میشه
خدا نیست
پس نمی میره
بیشتر پیر میشه
خیلی خیلی پیر شاید
توی آسمون
اونقد پیر که بشه یه عقاب
که بره بالای یه کوه بلند
روی قله ی کوه آشونه بسازه و زندگی کنه، بالهاشو باز کنه و سقوط کنه و نزدیک زمین مسیرشو عوض کنه و اوج بگیره بره توی آسمون
بالا و بالا و بالا و بالا و بالا و خیلی بالا
آره خیلی بالا
نمیدونم بقیه ش را هم
عقابه هم پیر میشه حتما یه روزی دیگه
همین.
.
 86/11/20    بانوی باران   | 
.
.
.

                     

 

 

 

 

.
 86/11/17    بانوی باران   | 
.
.
.

زن در اوستا به لقب «ريته‌سيه‌بانو» يا «اَشَه‌بانو» خوانده شده، كه به معني دارنده فروغ راستي و پارسايي است. امروز واژه نخستين در زبان پارسي حذف شده و فقط بانو كه، به معني فروغ و روشنايي است براي زنان به كار مي‌‌بريم. باز واژه مادر در اوستا و سنسكرت «ماتري» است كه به معني پرورش دهنده مي‌‌باشد و خواهر را «سواسري» يعني وجود مقدس و خيرخواه مي‌‌نامد و زن شوهردار به صفت «نمانوپنتي» يا نگهبان خانه، نامزد شده است.

زن درايران باستان (درمتون پهلوي) مقامي بسيار والا و ارجمند داشته است. مهريكي از ايزدان مادينه بوده كه به شكل زن مهر آن نيز وجود دارد. اما بعدها نماد مردانه پيدا كرد. زن ايراني در دوره هخامنشيان در كليه امور همچون مردان به كار و پيشه مشغول بوده است. اين را كشف سنگ‌نبشته‌هاي گلي در تخت جمشيد به اثبات مي‌‌رساند. جالب اين كه بدانيد زنان در هنگام زايمان مرخصي با حقوق داشته‌اند و همچنين پس از زايمان به آنان پاداش‌هاي گران بها نير داده مي‌‌شد. در برخي از سنگ نبشته‌ها شاهد آن هستيم كه مردان در خدمت زنان كار مي‌كنند و رياست كارها به زنان است و نيز مي‌‌بينيم كه زناني معرفي شده‌اند كه املاك وسيع و كارگاه‌هاي بزرگي داشته‌اند، همچنين زنان دوره هخامنشي مي‌‌توانستند بدون هيچگونه دخالت شوهر در املاك و دارايي‌هاي خودهرگونه تصرفي كه مايل بودند، بنمايند.

در ايران باستان، مقام زن در جامعه بسياربالا بود و زن در بسياري از شئون زندگي با مرد همكاري مي‌‌كرد. بنابرنوشته كتاب نيرنگستان پهلوي، زنان مي‌‌توانستند در سرودن يسنا و برگزاري مراسم ديني حتي با مردان شركت كننده يا خود به انجام اينگونه كارها بپردازند. زنان حتي مي‌‌توانستند درا وقات معيني به پاسداري آتش مقدس پرداخته و طبق كتاب ماتيكان هزاردادستان به شغل وكالت و قضاوت مشغول شوند. در فروردين يشت و ديگريشت‌ها و همچنين شاهنامه و ديگرحماسه‌هاي باستاني اين سرزمين، اسامي بسياري از اين زنان نامدار و پهلوان و ميهن پرست دين دار- كه به واسطه كارهاي مفيد و نيكشان در گروه زنده و روانان جاويد، درآمده‌اند – نام برده شده و برروان فرهمند آنان درود فرستاده مي‌شود. در ايران باستان زنان همچون مردان مي‌‌توانستند فنون نظامي را ياد بگيرند و حتي فرماندهي سپاهيان را بر عهده بگيرند (مانند: بانو آرتميس كه فرمانده سپاهيان ايران در برابر يونانيان بود، و گردآفريد كه مرزدار ايران بود و در برابر سهراب صف آرايي كرد).

زيبايي تمدن ايران و فرهنگ انساني اش در اينجا بيشترآشكار مي‌شود كه زني ايراني داراي شخصيت حقوقي و برابر با مردان بوده و مي‌‌توانسته به شغل وكالت دادگستري بپردازد و حتي بر مسند قضاوت بنشيند. بنابه گفته كتاب هزار دستان (هزار ماده قانون) زنان دانشمند و باسواد به پيشه قضاوت مشغول بوده اند. اين زيبايي تمدن ديدن چهره‌هايي درخشان از زنان ايراني كه بر جايگاه والاي ايران تكيه زده‌اند نمايان تر مي‌شود. چهره‌هايي همچون «هما»، «آذرميدخت»، «پوراندخت»، «دنياك» و نيز چهره‌هايي مشهوري كه فرماندهي سپاهيان ايراني را بر عهده داشته‌اند: همچون آرتميس، كرديه، بانوگشسب، گردآفريد و... نيز زنان سياستمدار و دانشمندي كه به تنهايي و يا دوش به دوش مردان خود ايستادند و از اين سرزمين پاسداري كردند، زناني چون: آتوسا (همسركورش بزرگ)، شهربانو استر، شهربانو موزا، پروشات، آتوسا (همسرسياستمدارو هوشمند اردشير دوم)، پانته‌آ، كتايون، سيندخت، فرنگيس، فرانك، شيرين، منيژه، ارنواز، شهرناز، رودابه، تهمينه، دوغدو، پورچيستا (چيستا دختركوچك آشوزرتشت).

.
 86/11/16    بانوی باران   | 
.
.
.
راز
کوتاه است
راز، همیشه، کوتاه است

«شاید حتی کوتاه‌تر از عمر برف زیر گرمی آفتاب زمستانی»
 
-----------------------------------------------------------------------------------------
life's not odd. life's even.
and everything happens twice.
every story, whether a love story, a farewell, or a betrayal story, they all happen twice.
and when you think you know everything, and when you think you're past the moment, you're back in the first place. and you don't know a thing about anything.
you're not supposed to be.
and no one can break any mirrors.
and no one can escape
and no room is of an odd number of walls.
life's strange, and it's real.
more than it's ever been.
and it's happening
again.
and again.
and every time, there's another time.
and it's real
and it's happening
and you may think you'll find another skin to wear
and you may not
and i do not
understand
what it is
i've done wrong
full of holes
check the pulse
blink your eyes
one for yes two for no ...

.
 86/11/16    بانوی باران   | 
.
.
.
 «یكی‌ از ویژگی‌های‌ تبعید این‌ است‌ كه‌ تعادل‌ آدم‌ به‌ هم‌ می‌ریزد. وقتی‌ آدم‌ سر جای‌ خودش‌ نباشد دیگر فرقی‌ ندارد كجاست‌، مهم‌ این‌ است‌ كه‌ سرجاش‌ نیست‌.»
.
 86/11/12    بانوی باران   | 
.
.
.

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند.

اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.
بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند وعلت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند.
   آنها به استاد گفتند: ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....
استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....
آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....
سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود:
 
كدام لاستيك پنچر شده بود....؟!!!

 

.
 86/11/09    بانوی باران   | 
.
.
.

سرپرست وزارت آموزش و پرورش مي‌گويد كتاب درسي دختران و پسران بايد جدا بشود. البته اينكه چرا خداوند بزرگوار براي دختران و پسران و مردان و زنان يك كتاب فرستاده از اسرار است و اسرار الهي را نه سرپرست وزارت آموزش و پرورش مي‌داند و نه دختران و پسران.
احتمالاً در كتاب درسي دختران داستان دهقان فداكار اينگونه خواهد شد:
...صغرا خانم فداكار خيلي ناراحت شد اول خواست فریاد بکشد دید چون صدای بلند برای خانومها جایز نیست پشیمون شد بعد فکر کرد پيراهنش را در بياورد ببندد به چوبدستي و آتشش بزند  يادش آمد لخت مي‌شود و اگر چشم مسافران نامحرم به او بيفتد خدا او را با چوبدستي‌اش در آتش جهنم مي‌اندازد. بعد خواست چادرش را استفاده كند ياد موهايش افتاد. سپس متوجه شد لازم نيست مثل مردها به هر بهانه‌اي لخت بشود، او زن است و خدا به او عقل داده لذا نفت فانوسش را ريخت روي چوبدستي و چوبدستي‌اش را آتش زد و چون دويدن براي زن بد است سلانه سلانه به طرف قطار رفت اما دير شده بود و قطار با سنگ‌ها برخورد كرد و همه‌ي مسافران شهيد شدند. انا لله و انا اليه راجعون.

 

.
 86/11/07    بانوی باران   | 
.
.
.

فرشید موسوی استاد بخش معماری دانشگاه هاروارد است. او این رشته را در دانشگاه های GCD، کالج لندن، داندی و مدرسه معماری بارتلت تدریس می کند.

پیش از تاسیس دفتر معماری خارجی همراه با آلخاندرو زارا یولو در سال 1992 در لندن، موسوی مسوولیت طراحی ساختمان رنزوپیانو در جنوا و اداره دفتر معماری کلان شهر روتردام را نیز بر عهده داشت.
با توجه به اینکه موسوی استادی متعهد و بسیار برجسته است در دانشگاه های UCLA، کلمبیا، پرینستون و چند مدرسه معماری دیگر در اروپا به عنوان ناظر فعالیت می کند.
او همچنین مسوولیت نظارت بر پروژه طراحی «کتروتانگ» را نیز در بهار 2005 به عهده داشت.
خانم موسوی به مدت 8 سال در اتحادیه معماری لندن مشغول به تدریس بود و در این مدت ریاست موسسه معماری فرهنگستان هنرهای زیبا در وین را نیز بر عهده داشت.
علاوه بر سرپرستی این فرهنگستان فرشید موسوی بین سال های 2002 تا 2005 در این موسسه به تدریس نیز مشغول بود.
شرکتی که فرشید موسوی در لندن تاسیس کرده و به نام دفتر معماری خارجی (FOA) مشغول به فعالیت است به عنوان یکی از برجسته ترین و خلاق ترین شرکت های معماری در طراحی های شهری و چشم اندازها در سراسر جهان به حساب می آید.
این شرکت تا به حال پروژه های بین المللی زیادی در نقاط مختلف جهان اجرا کرده است که اکثر آنها نامزد کسب جایزه های بین المللی در طراحی بوده اند.
از این طراح ها می توان به گذرگاه دریایی یوکوهاما در ژاپن، پارک بزرگ بارسلونا همراه با تالارهای کنفرانس محوطه سرباز، هتل بلومون در گروننیگن هلند، ساختمان پلیس بزرگ بارسلونا همراه با تالارهای کنفراس محوطه سرباز، هتل بلومون در گروننیگن هلند، ساختمان پلیس در لاویلا یویاسا اسپانیا و غرفه نمایشگاه صادرات بین المللی اسپانیا اشاره کرد.
از طرح های در دست احداث FOA هم می توان از ساختمان تئاتر ترودیا (در اسپانیا) مرکز فن آوری لوگو ونو و مرکز اسکان اجتماعی مادرید نام برد.
FOA در کشورهای دیگر هم طرح هایی در دست ساخت دارد. ساختمان اصلی ناشران در پاجو کره جنوبی، مرکز جدید موسیقی BBC در لندن، دانشگاه هنر و طراحی در انگلستان و دفاتر کار مختلف با مقیاس بزرگ در هلند از طرح های هستند که توسط FOA در حال اجرا و ساخت می باشند.
جوایزی که تا به حال شرکت FOA دریافت کرده شامل جایزه معماری از یک میرال (2003)، جایزه معماری کانگاوا در ژاپن (2003)، دو جایزه جهانی RIBA (در سال های 2004 و 2005)، جایزه ویژه نقشه برداری عمرانی در نهمین نمایشگاه سالانه معماری ونیز (2004) و جایزه معماری چارلز جنکس (2005) می شود.
اکثر فعالیت های این شرکت و طرح های در دست اقدام FOA در تعداد زیادی کاتالوگ به چاپ رسیده اند و به این وسیله این فعالیت ها به مردم معرفی می شوند.
فرشید موسوی علاوه بر اینکه عضو ثابت کمیته طراحی بین المللی (IDC) در لندن است یکی از اعضای گروه مشاورین معماری و طراحی پارلمان انگلستان نیز به شمار می آید.
در نوامبر 2005، هم موسوی به عنوان مسوول کمیته برگزارکننده اعطای جوایز معماری «آقاخان» برگزیده شد.

یکی از طرحهای خانم موسوی

جوایز دریافتی و افتخارات:
سال 2005:
- جایزه چارلز نیکس
- اولین جایزه نمایشگاه بین المللی آیچی پاویلیون اسپانیا در مسابقات ژاپن

سال 2004:
- جایزه نقشه کشی معماری برای پارک نوارتیس و پارکینگ بزرگ بازل در مراسم سالانه ونیز

سال 2003:
- جایزه اریک میرالز برای معماری «بندر بین المللی یوکوهاما» در مادرید
- جایزه «معماری کاناگاوا» برای معماری «بندر بین المللی یوکوهاما» در ژاپن
- اولین جایزه مسابقات طراحی مرکز موسیقی BBC در لندن

سال 2002:
- نامزد کسب عنوان برتر مسابقات طراحی WTC در نیویورک

سال 2001:
- انتخاب به عنوان برترین معمار در مسابقه بین المللی طراحی بانک Entry South در لندن

سال 2000:
- انتخاب به عنوان برترین معمار طراحی سالن های کنفرانس و پارک South-Eastern در بارسلونا

سال 1999:
- کسب عنوان برترین طراح داخلی برای طراحی بهترین محل بازی سرپوشیده

سال 1998:
- کسب مقام دوم در مسابقات بین المللی بازسازی ساختمان های کنار آب در تنه ریف اسپانیا

سال 1997:
کسب عنوان دوم مسابقات طراحی میونگ دانگ در کره جنوبی

سال 1995:
- برنده جایزه طراحی بندر بین المللی یوکوهاما

سالن های همایش و پارک ساحلی (جنوب غربی)
بارسلونا، اسپانیا
- مجری ساخت: شهردای بارسلونا
- تاریخ اتمام: سال 2004
- مساحت کل: 000/45 مترمربع
بودجه تخصیص یافته: 5/7 میلیون یورو
توضیح اختصاری: این سالن های کنفرانس در کل ظرفیت 000/20 نفر را دارند و اجرای همه نوع خدمات در آنها پیش بینی شده است. ضمن اینکه با قرار گرفتن این سالن ها در ورودی آب همه آنها چشم انداز زیبایی به سمت دریا دارند.
هدف از ساخت این سالن های کنفرانس پذیرایی از میهمانان خارجی شهرداری بارسلونا بود، چرا که شهرداری بارسلونا در سال 2004 برگزارکننده نشست بین المللی فرهنگ بود و میهمان خارجی بسیاری از سراسر جهان در این همایش شرکت کردند.
هدف FOA از طراحی این گونه سالن های همایش و پارک ساحلی جنوب غربی اسپانیا شبیه سازی زیبایی طبیعت با استفاده از نوعی هندسه فضایی و خطوط مصنوعی بود.

.
 86/11/07    بانوی باران   | 
.
.
.

بعد از مدتي طولاني به ايران برگشته ام. روز اول هنوز حسابي گيج مي زنم، تاكسي گرفتن، از خيابان گذشتن، خريد كردن و هرج و مرجي كه در همه جا موج مي زند... روز دوم اما دوباره همه چيز برايم عادي مي شود.. با دوستان قديمي ام در خوابگاه قرار دارم، مسيرم ميدان رسالت است، تمام شجاعتم را جمع مي كنم تا از ميان ماشينهايي كه با سرعت مي گذرند رد شوم و متلكهايي كه از طرف تقريباً تمام مرداني كه از كنارشان رد مي شوم مي شنوم. با خودم فكر مي كنم اگر اينها، هر روز، به همه زناني كه مي بينند متلك بگويند، جداً چرا خسته نمي شوند؟ سوار تاكسي مي شوم، واي، اين يكي را ديگر فراموش كرده بودم، برداشتن كوله پشتي بزرگي كه حائل خودم و بدن حريص مسافر كناريم قرار دهم. از تاكسي كه پياده مي شوم، كمرم به خاطر آنكه تمام مدت خودم را به در چسبانده بودم درد گرفته است...

وارد اتاقك بازجويي خوابگاه ميشوم. ميگويم مهمانم و شناسنامه ام را ميدهم. ناظمه خوابگاه مي پرسد: پس ميزبانت كجاست؟ با موبايلت زنگ بزن و بگو بيايد. موبايل ندارم و شماره داخلي شان هم مشغول است. مجبورم كيفم را پيش ناظمه بگذارم و بروم سراغ دوستم، در اين سرماي شديد تا در نگهباني بياورمش تا كارتش را بگذارد و مرا تحويل بگيرد... و من بالاخره اجازه ورود به زندان نازنيني را ميگيرم كه چهار سال تمام در آن زندگي عجيب و غريبي را تجربه كرده ام...

و آنجا همه چيز مثل هميشه است؛ تند تند اخبار دانشگاه و دوستانم را مي پرسم، خبر اميد دهنده اي در كار نيست، حالا خيلي هاي ديگر زنداني شده اند، حكم تعليق و اخراج خورده اند يا ستاره هايشان بيشتر شده. تعدادي هم يا براي فوق مي خوانند يا اگر اين چهار سال بچه هاي خوبي بوده اند، حسابي درس خوانده اند و سرشان را از توي كتاب در نياورده اند، حالا به مدد نمره هاي بالا، پر كشيده اند...

 ساعت ده شب  است، مسئول حضور و غياب در ميزند، مرا مي شناسد، لبخند مي زند كه: واي چقدر رنگ و رويت باز شده، بعد سري تكان مي دهد و مي گويد: همه بچه ها وقتي از خوابگاه مي روند رنگ و رويشان باز مي شود. او كه مي رود بچه ها برايم از دختر اتاق كناري مي گويند كه هر از گاهي با قرص خودكشي مي كند، از فروشنده زن فروشگاه كوچك خوابگاه كه روابط عجيبي با يكي از دختران دارد و خيلي اتفاقات ديگر كه گر چه شايد تكرار هر روزيشان عادي شده باشد، اما حقيقت تلخ پشت آنها، هرگز عادي نخواهد شد...

فردا با دوست ديگري ميدان ونك قرار دارم، ون سبز رنگ، دقيقاً جلوي در كافي شاپ پارك كرده و در دقايقي كه منتظر دوستم نشسته ام، شكارهاي امروزشان را مي بينم كه از هر قشر و با هر ظاهر و لباسي هستند و انگار تنها گناهشان يا بد شانسي شان گذشتن از ميدان ونك در آن ساعت از روز بوده است... دوستم مي رسد، با هم مي گوييم و مي خنديم و براي لحظاتي همه چيز و همه كس را فراموش كرده ايم كه مردي از كنار ميزمان رد مي شود و با نيشخند مي گويد: اينقدر فك زديد خسته نشديد؟ با پوزخند او، دوباره بر ميگرديم به اين دنياي لعنتي، مي خواهم جوابش را بدهم كه دوستم مانع مي شود، در عوض، آرام تر صحبت مي كنيم؛ دوستان من به اين اتفاقات عادت دارند من اما نه... گر چه در جايي كه حكومت به راحتي به خود اين اجازه را مي دهد كه درباره جزئي ترين و شخصي ترين روابط و سلايق افراد جامعه اعمال قدرت و تعيين تكليف كند چندان هم عجيب نيست كه مردم هم خود را محق بدانند كه در كار همديگر سرك بكشند و فضولي كنند و اين ديگر عادتشان شده است.

در جمع ايرانيان خارج از كشور هم كم و بيش وضع به همين منوال است. نگراني دختران ايراني، پسرهاي ايراني سطحي نگر دانشگاه است كه مجبورند در ميان آنان به شكلي لباس بپوشند كه بهانه دستشان ندهد چرا كه پسران ايراني به راحتي به خود اجازه مي دهند درباره نحوه لباس پوشيدن، حرف زدن و رفتار تو، با وقاحت تمام، حتي در مقابل ديگران، متلك بگويند.

در ميهمانيهاي ايراني هم بحث به سرعت به مسائل جنسي كشيده مي شود، اگر پانتوميم بازي مي كنيم، بازيمان حول كلمات جنسي دور مي زنند (انگار از آزادي فقط همين را فهميده باشيم)، رد و بدل كردن اطلاعات دختران جديدالورود، اخبار جديد دوست دختر و پسري، تجربيات پسرها از محله هاي خاص شهر و ... بحث داغ مجلس است.

 از خودم مي پرسم چرا يك پسر خارجي هرگز تا به حال مرا لمس نكرده است؟ چرا آنها اينطور حريصانه سر تا پايم را ورانداز نمي كنند، چرا پسران ايراني حتي در سنين بالا هنوز نتوانسته اند با اين بخش اساسي زندگيشان كنار بيايند؟ آنها اگر دوست دختر دارند، چشمشان باز هم دنبال دختران ديگر است و اين آتش دائمي، گويا خاموشي ناپذير است، مانند نوجوانان پانزده، شانزده ساله از تعريف كردن جوكها و متلكهاي جنسي در جمع دوستان يا دختران احساس لذت و قدرت مي كنند؛ دختران ما هم هنوز از پسران مي ترسند كه مبادا مي خواهند از آنها سوء استفاده كنند، پسران مي ترسند نكند دختران نقشه اي در سر دارند، مي خواهند از آنها باج بگيرند و يا انتظار ازدواج دارند... و اين ديوار نامرئي جنسيت، در جزء جزء روابط به شدت خودنمايي مي كند... به همين خاطر است كه دختران، دوستي با پسري خارجي را ترجيح مي دهند، و آنزمان است كه تفاوت فاحش فرهنگ جامعه بسته مرد سالار خود را لمس ميكنند..  اما با اين حال، از آنجايي كه مسئله بكارت هنوز براي بسياري از آنها يا خانوادشان تابوي بزرگيست، بالاجبار باز به پسران ايراني (كه هر چه باشد همين يك نكته را رعايت مي كنند!!) رو مي آورند. براي پسران هم مخ زدن يك دختر ايراني كه آنقدر در زندگي خود محبت و احترام نديده است كه تسليم اولين لبخند و سلام مي شود، كار ساده تري است و بدين شكل، اين دور تسلسل همچنان ادامه ميابد...

به خاطرم مي آيد مدتي پيش، پسري ايراني در يك استخر عمومي، بدن زني را لمس كرده بود و جريمه سنگيني كه دولت او را مجبور به پرداختنش كرد، اتفاق مشابهي در آسانسور از طرف يك ايراني ديگر رخ داده بود كه دوستانم خبرش را تا مدتها با عنوان «شيرين كاري يك ايراني» براي هم فوروارد مي كردند؛ او هم به پرداخت جريمه بسيار بالايي مجكوم شد. در هر حال، در يك جامعه قانونمند، اگر هر از گاهي چنين شيرين كاري هايي!! از كسي سر بزند، همان يكبار سرش چنان به سنگ خواهد خورد كه براي هميشه چنين فكري به خاطرش خطور نكند...

گل پسر ايراني، با چند سال زندگي در خارج، خواهد فهميد كه او ديگر يك انسان بي گناه نيست كه چون شهوتش زياد است، در برابر دلبركان جور واجور حق دارد لجام از دست بدهد و اگر اتفاقي افتاد، گناه را گردن غريزه خدادادي و بزك و دلبري دختركان بياندازد. ديگر چكمه يك زن كه سهل است بدن برهنه هم برايش حكم تبرج نخواهد داشت! او مجبور است درك كند كه مانند همه مردان ديگر آن سرزمين، كنترل رفتار و نگاه خود را داشته باشد و ديگر دختر بازي پس از تاهل، داشتن همزمان چندين دوست دختر و ... داستانهاي افتخار آميزي در جمع دوستان نيست.

در مقابل، قانون حكومت ما چه مي كند؟ طرح جديد امنيت اجتماعي چه هدفي دارد؟ آيا غير از اين است كه اين طرح، بخش ضعيف و نيازمند حمايت جامعه را نشانه گرفته است؟ زناني كه قرنهاست در زندگي خانوادگي، محل كار، اجتماع و ... مورد انواع تجاوزات مردان غريبه و حتي همسران خود واقع مي شوند؛ زناني كه تنها گناهشان زيبايي و ظرافت خداداد آنهاست؛ زناني كه آنها را وسوسه گران شيطاني مي خوانند.

آخر اين طرح، چگونه مي تواند امنيت جامعه آشفته اي را تامين كند كه متجاوز را تبرئه و قرباني را مجازات مي كند؟ در اين فرهنگ، تو اگر زن باشي متهمي...

و من اين چند روزباقي مانده را ترجيح مي دهم در خانه بمانم و كتاب بخوانم، گر چه دلم براي خيابانهاي تهران خيلي تنگ شده بود، اما حالا كه برگشته ام، در نظرم، اين شهر، ديگر هماني نيست كه مي شناختم...

 نوشته یک دوست

.
 86/11/04    بانوی باران   | 
.
.
.

به گزارش پارسينه، سينه برنادت دختري از روستاهاي فرانسه و از خانواده اي فقير بود كه مدعي شد مريم مادر مسيح را مي بيند و با او گفتگو مي كند. عده اي به او ايمان آورده و عده اي ديگر او را دروغگو خواندند ولي حرف هاي برنادت كه از طرف مريم مقدس بيان مي كرد و به همه مردم روي زمين پيامهاي خوب زيستن را ابلاغ مي نمود حتي اسقف كليساي آن جا را نيز بر آن داشت تا به برنادت ايمان آورد.

برنادت در طول زندگيش معجزات بسياري از جمله شفاي بيماران لاعلاج انجام داد و سرانجام در سال ۱۸۷۹ درگذشت. و حالا پس از ۱۲۷ سال مقامات كليسايي كه وي در آنجا دفن شده بود بدن او را بيرون آوردند و ديدند كه جنازه اش نپوسيده است و اين محل امروز محل زيارت مسيحيان شده است.



.
 86/11/04    بانوی باران   | 
.